عبدالله مستوفى
525
شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )
و قلع و قمع آنكه به تدبير پدر صورت گرفته است ، بايد مثل قلع و قمع اين ، كه به تدبير پسر برومندش ، به حمد اللّه انجام يافت مورد تقدير ملت ايران واقع شود . نويسندگان هم ، همانطور كه نبايد تملق بى جا بگويند ، و مردم را نسبت بجانب خوب اشخاص اغفال كنند ، همانطور هم نبايد با نوشتجات خود ملت و بخصوص نسلهاى جوان و آينده را ، نسبت بخدمتگذاران كشور به راه كج انداخته ، و حق ناشناسى را كه آفت بزرگ وجود يافتن خدمتگذار است در آنها ايجاد نمايند . مرحوم ميرزا رضاى كلهر ، استاد مشق خط ما گاهى كه دايره يا مدى را بزرگتر و يا بلندتر از اندازه نوشته بوديم ، و توصيه كرده بود ، كه آن را كوچكتر با كوتاهتر كنيم ، و ما بجانب اغراق رفته ، و آنها را خيلى كوچك و كوتاه كرده بوديم ، بما مىگفت « آقاجان ! گفتم لب بام نيا مىافتى ! نگفتم ، آنقدر پسپس برو كه از آن طرف بيفتى ! . » البته تاريخ نبايد مثل روضة الصفاى ناصرى و ناسخ التواريخ باشد ، كه جز مدح سلاطين خانوادهء معاصر و صدراعظمهاى حاضر ، و احيانا قدح خانوادهء مغلوب و صدراعظمهاى معزول ، چيز مهمى در آنها نيست ، و اگر خواننده اهل تتبع نباشد ، از معتقداتى كه از اين قبيل تاريخها براى او حاصل مىشود ، به راه كج خواهد افتاد . ولى جانب تفريط موضوع هم ، مثل جانب افراط آن ، مضر بلكه بعقيدهء من ، ضرر اينطور تاريخنويسىها ، براى جامعه زيادتر است . ممكن است تاريخنويس ، بواسطه خوبيهائى كه از كسى ديده ، يا اميدى كه بخير او براى آتيهء خود دارد ، از ديدن حقايق تن بزند ، و در مواردى كه رفتار شخص منظور زننده بوده است ، از ذكر اصل واقعه شانه خالى كند ، و اگر هم از كسى با دليل و بىدليل بدش مىآيد ، كارهاى خوب او را اصلا از قلم بيندازد . ولى بعد از آنكه بذكر واقعهاى پرداخت ، نبايد آن را براى حب و بغض اين و آن بلند و كوتاه كند و حقيقت را دگرگون وانمود نمايد ، يا تاريخ وقايع را ، براى نسبت دادن به اشخاص ، پسوپيش كرده ، مدح و قدح بى جا به خود اجازه دهد يا در محاكمهء تاريخى خود ، كه ناگزير در ضمن بيان مطالب پيش ميآيد ، انصاف تاريخنويسى را كنار گذاشته ، اصرار بورزد كه دوغ را دوشاب و دوشاب را دوغ كند « 1 » .
--> ( 1 ) - دوشاب بمعنى شيره است كه از آب انگور ميپزند . « دوغ و دوشاب پيشش يكى است . » يكى از امثال سائره و اين جمله از اين مثل اقتباس شده است . اصل مثل : « دوغ و دوشاب پيشش يكى است » مىباشد كه در مواردى كه بخواهند عدم توجه كسى را بكارى بفهمانند ، استعمال ميكنند . شايد اصل و ريشهء اين مثل هم لرى باشد ، زيرا در نزد لر گوسفنددار ، دوغ كه كرهء آن را گرفته و شايد همانروز هم ميخواهد كوچ كند چيز بىقيمتى است و عزت دوشاب در نزد لردها . امروز هم زياد است . نه مواد اوليه ، و نه وسايل تدارك هيچيك را ندارند . عزت و ذيقيمتى دوشاب در نزد لر را اين جواب و سؤال كه بين لر جوانى بقيه در حاشيهء صفحهء بعد